جواهردشت بهشت گیلان


اگر خودکار فقط به اندازه نوشتن یک جمله جوهر
 داشت می نوشتم

ممنون که هستی

بعدش همه اونایی که دوسشون دارم رو تک تک به یاد می آوردم

خدایا ممنون که هستی
پدر ممنون که هستی
مادر ممنون که هستی
همسرم ممنون که هستی
دوست خوبم ممنون که هستی
.......


اگه خودکار شما فقط به اندازه نوشتن یه جمله جوهر داشت

شما چی می نوشتید ؟؟؟

نظرات() 

شنبه 2 خرداد 1394

رازداری

نویسنده: مدیریت وبلاگ - باجیگوابر   


داستان بازگو کردن راز دوست و دزدیده شدن کیسه پولها

 در یک دهکده ای دور افتاده دو تا دوست زندگی می کردند. یکی از اونها جانسون و دیگری پیتر بود. این دو تا از کودکی با هم بزرگ شده بودند. آنقدر این دو دوست رابطه خوبی با هم داشتند که نصف اهالی دهکده فکر می کردند که ِاین دو نفر با هم برادرند. با این حال که هیچ شباهتی به هم نداشتند. اما این حرف اهالی نشان از اوج محبتی بود که بین این دو نفر وجود داشت. همیشه پیتر و جانسون راز دلشون رو به همدیگه می گفتند و برای مشکلاتشون با همدیگه همفکری می کردند و بالاخره یه راه چاره براش پیدا می کردند. اما اکثر اوقات جانسون این مسائل رو بدون اینکه پیتر بدونه با دوستای دیگه اش در میان می گذاشت. وقتی پیتر متوجه این کار جانسون می شد ناراحت می شد اما به روش هم نمی آورد. چون آنقدر جانسون رو دوست داشت که حاضر نبود حتی برای یک دقیقه تلخی این رابطه رو شاهد باشه. به خاطر همین احترام جانسون رو نگه می داشت و باز هم مثل همیشه با اون درد دل می کرد. سالها گذشت و پیتر ازدواج کرد و رفت سر خونه زندگیش، اما این رابطه همچنان ادامه داشت و روز به روز عمیق تر می شد. یه روز پیتر می خواست برای یه کار خیلی مهم با خانواده اش بره به شهر. به خاطر همین اومد و به جانسون گفت من دارم می رم به طرف شهر، اما اگه امکان داره این کیسه پول رو توی خونت نگهدار تا من از شهر برگردم. جانسون هم پول رو گرفت و رفیقش رو تا دروازه خروجی بدرقه کرد. وقتی داشت به خونه برمی گشت، سر راه رفت پاتوق خودش و شروع کرد با دوستاش تفریح کردن. هوا دیگه داشت کم کم تاریک می شد و جانسون با دوستاش می خواست خداحافظی کنه. اما دوستاش گفتن هنوز که زوده چرا مثل هر شب نمی ری؟ اونم گفت که پولهای پیتر توی خونست و باید زودتر بره خونه و از پولها مراقبت کنه. خلاصه خداحافظی کرد و رفت. وقتی رسید خونه سریع غذاشو خورد و رفت توی اتاقش. پولها رو هم گذاشت توی صندوقش و گرفت تخت تخت خوابید. بی خبر از اتفاقی که در انتظارش بود. بله درست حدس زدید. چند نفر شبونه ریختن توی خونه و پولها رو با خودشون بردند! جانسون صبح که از خواب بیدار شد متوجه این موضوع شد و از ناراحتی داشت سکته می کرد! تمام زندگیش رو هم اگه می فروخت نمی تونست جبران پولهای دزدیده شده رو بکنه. از ناراحتی لب به غذا هم نزد. دم دمای غروب بود که دید صدای در میاد. در رو که باز کرد دید پیتر اومده تا پولها رو با خودش ببره. وقتی جانسون ماجرا رو براش تعریف کرد، پیتر به جای اینکه ناراحت بشه و از دست جانسون عصبانی باشه، شروع کرد به خندیدن و گفت می دونستم، می دونستم که بازم مثل همیشه نمی تونی جلوی زبونت رو بگیری. اما اصلاً نترس. چون من فکرشو می کردم که این اتفاق بیافته. به خاطر همین چند تا سکه از آهن درست کردم و توی اون کیسه ریختم و اصل سکه ها رو توی خونه خودم نگه داشتم و چون می دونستم که کسی از این موضوع با خبر می شه و تو به همه می گی که سکه ها پیش تو بوده، خونه من امن تر از تو بود. الآن هم اصلاً نگران و ناراحت نباش شاید از دست من و این رفتارم ناراحت بشی، اما این درسی برات می شه که همیشه مسائلی رو که دیگران با تو در میون می گذارند توی قلبت محفوظ نگه داری و به شخص ناشناسی راز دلت رو بازگو نکنی.

نظرات() 

پنجشنبه 31 اردیبهشت 1394

پیش داوری

نویسنده: مدیریت وبلاگ - باجیگوابر   

روزی دهقان و همسرش جهت بردن بذر به مررعه مجبور شدند كودك خردسالشان را كه در خواب

بود برای مدت كوتاهی در منزل تنها بگذارند و از طرفی وجود سگ با وفای نگهبان در منزل

خیالشان را از خطر جانوران درنده همچون گرگ آسوده می كرد .

چون آن دو فراغت از كار برگشتند سگ را با پوزه خونین و بی تاب رو در روی خود دیدند كه انتظار

آمدن آنها را می كشید .

زن فریاد بر آورد سگ كودكم را خورد و مرد دهقان بی درنگ بر پیشانی سگ نشانه رفت و با

شلیگ یك گلوله آن را از پای در آورد. چون سراسیمه به درون خانه رفتند دیدند كودك هنوز در

خواب عمیق است و گرگی از پای در آمده و با بدن خونینش بر زمین افتاده است و اتاق از جنگ

سخت گرگ و سگ حكایت دارد .

بسیار سوال و افسوس هیچ پاسخ!!!!!

اما فقط یك سوال : راستی آن دهقان با پیشداوری نابجای خود چگونه می تواند درون خود را

التیام بخشد ؟

بیاییم قبل از هر چیز نسبت به یكدیگر پیش داوری نكنیم و آگاهی خود را نسبت به كردار ،

پندار و گفتار

دیگران افزون كنیم.

ما استاد پیش داوری  هستیم!

ما عاشق این هستیم که دیگران را قضاوت کنیم!

بخاطر انحراف فکری ومنفی بینی فقط نوک بینی مان را میبینیم

جهان بینی ما در نوک بینی مان خلاصه میشود

اینهمه تکنولوژی ووجدانهای بیدار واینهمه عقل وهوش وکتابهای وزین ومتنوع وتجارب ارزشمند

ادمای موفق حتی ناموفق اما دریغ از یک استفاده بجا وموثر!!

بیاییم از همین حالا شروع کنیم...

 

نظرات() 

دوشنبه 21 اردیبهشت 1394

گل سرخ

نویسنده: مدیریت وبلاگ - باجیگوابر   

نظرات() 

یکشنبه 13 اردیبهشت 1394

آلوچه

نویسنده: مدیریت وبلاگ - باجیگوابر   

من و دوستم الان یهویی دلمون خواست بریم تو حیاط آلوچه ترش بچینیم و بخوریم
جاتون خالی یه کم نمک پاشیدیم روشو داریم میخوریممممممممممم


نظرات() 



در این وبلاگ
در كل اینترنت

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :


ابزار وبلاگ | آی پک 4
آپلود عکس | یاس تم
ابزار سخن بزرگان برای وبلاگ ها و سایت ها

اوقات شرعی

ساعت مچی|ابزار نمایش افراد آنلاین